تبلیغات
آسمونی

سه شنبه 26 مهر 1384  07:10 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: خورشید
نوع مطلب: عمومی ،

تو مثل راز پاییزی  و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاك بارانم
نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان كبوتر
و من هم یك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یك شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهایی كه یك شب باد ویران كرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه ای هستی كه باران تازه می گیرد
و من مرغی كه از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكی كه از یك ابر می بارد
 و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شاید یك مه كمرنگ از شعری كه می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
كه تو یك شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی كوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

   


نظرات()   

آسمونی

هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است...