تبلیغات
آسمونی - زندگی وجود دارد حتی اگر....
پنجشنبه 5 آبان 1384  07:10 ق.ظ    ویرایش: جمعه 6 آبان 1384 01:10 ب.ظ
توسط: سیمرغ
نوع مطلب: عمومی ،

از بچگی از مرگ میترسیدم.اینکه عزیزت را برای یک عمر دیگه نتونی ببینی غیر قابل تحمله.ولی... خوندن یه کتاب باعث شد که نظرم نسبت به مرگ عوض بشه.بخشی از این کتاب مربوط به مرگ یک انسان و نحوه برخورد افرادبا این حادثه است.نحوه برخوردشون صحبتاشون و طرز فکرشون را مطمئنم تو قوطی هیچ آخوندی پیدا نمیکنید.از ستاره دوست بسیار عزیزم که به تازگی مادربزگش را از دست داده میخوام که این مطلب را بخونه.تاشاید حال و هواش عوض بشه.قبول دارم که کمی بی رحمانه است.ولی حس آرامشی را که با خوندن این مطلب در مورد مرگ به من دست داد تا آخر عمر فراموش نمیکنم....

(در ضمن مطلب زیر را حتما بخوانیدالبته ربطی به موضوع این پست نداره ولی...:معصومه شفیعی و افشای برخوردهای غیر انسانی با اکبرگنجی درمدت 52 روز بی خبری )


ـ«تو تئودور را دوست داشتی؟نه؟»
ـ«منظورت چیست؟همه دوستش داشتند.مگر میشد کسی مثل اورا دوست نداشت؟چی شده حالا؟چرا به این حال افتادی؟»
ـ«من..هیچ...پیت.چقدر دردناک است.وحشتناک است.»

ـ«ممکن بود این اتفاق برای من بیفتد.ممکن بود برای هریک از ما بیفتد.»

ـ«ولی پیت،برای او پیش آمد.پیت این اتفاق برای او پیش آمده.تو چه حسی میکنی؟با مردن او چه حسی میکنی؟»
پدر،رنگش پرید.هرگز ندیده بودم چهره ای که آنچنان از آفتاب سوخته بود،آنطور سفید بشود.درست مثل مرمر.صدایش مثل سیلی به گوشم خورد.

ـ«اگر پدر تو بمبرد،من باید از تو بپرسم چه حسی میکنی؟»

ـ«نه...اما...»

ـ«ببین .او برای تو یک قهرمان یک کتاب بود.برای ما چیز دیگری بود.آیا واقعا تصور میکنی برایمان بی تفاوت است که او مرده و در تابوت است؟ممکن بود فردا صبح مرا در آن قبر بگذارند.اگر میشد،شاید حاضر بودم به جای او بمیرم.ولی از آنجایی که او مرده است و من زنده هستم لزومی ندارد مثل تراژدیهای یونانی زار بزنم،یک مارتینی میخورم.یک مارتینی دوبل.تو هم بخور و به خاطر خدا بخند.از اینکه زنده هستی خوشحال باش و بخند....»

                                            ************
و آن شب همه تا صبح بیدار ماندیم.شاید سعی میکردیم بیدار بمانیم.شاید«بیدار ماندن»باعث میشد که بیشتر «زنده ماندن»را حس کنیم...آنوقت بود که فهمیدم آن حس،بی تفاوتی نبود،خشکی و خونسردی نبود،حتی خجالت هم نبود.فقط قبول کردن زندگی بود.چون از طریق قبول کردن زندگی است که میتوان مرگ را قبول کرد. و مرگ را باید قبول کرد.در هر حالت و در هر لحظه ای که فرا برسد،مرگ جزئی از زندگی ماست.مرگ بهایی است که به خاطر زندگی می پردازیم.و گریه کردن درباره اش بچه گانه است.کار بچه ها و اشخاص ضعیف است.کار آدم های پیر و خوب است.ولی آینده به پیر های خوبی که برای نجات دادن جان یک درخت،آن را میخرند احتیاجی ندارد.آینده به جوانها نیاز دارد،به آدمهای جوان و قوی و شاید،بد.برای اینکه دنیا پر از درخت بلوط است و به جای هردرخت بلوط که اره میشود و می افتدبلوط دیگری میروید یا خواهد رویید.پدر قبول کن که،یک درخت تنها یک درخت به حساب نمی آید و آنوقت خواهی فهمید که مرگ وجود ندارد.این آخرین درسی بود که از آن مرد های قوی وآکنده از فردا آموختم.پس دعا خواندن من بیهوده بود.در مراسم تشییع جنازه هم اشک نمیریزم...

پس خدا حافظ تئودور،ما یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد نمیدانم چه وقت و در کجا.ولی میدانم که باز یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد.در یکروز آفتابی؟بله در یک روزآفتابی!.خورشیدی از خورشیدها.کیهان،میلیونها و میلیاردها خورشید دارد...

آره تئودور،بهشت وجود ندارد،جهنم وجود نداردنیکی و بدی وجود ندارد.ولی زندگی وجود دارد.زندگی وجود دارد و خواهد داشت،حتی اگر درختی بمیرد،انسانی بمیرد،و اگر خورشید بمیرد...

پدر،تو هم همراه من،این را باور کن،مرا در این ایمان خود با آنها تنها مگذار،آنها مرا متقاعد کردند،کمرم را خم کردند،پشتم را خم کردند و عقیده ام را عوض کردند.پدر نمیدانی چقدر از آنها میترسم،برای اینکه حق با آنهاست.و منطق و حق همیشه ترسناک است...


بخش از کتاب«اگر خورشید بمیرد»نوشته اوریانا فالاچی 

   


نظرات()   

آسمونی

هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است...